درادرا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

درای مامان دنیا و بابامرتضی

اولین روز کاری و دلتنگی من

سلام مامانی امروز اولین روزی هستش که اومدم اداره .خیلی دلم برات تنگ شده بدجوری بهت عادت کردم.مامان جون هم میگه تو هم بی تابی می کنی.لحظه شماری می کنم تا ساعت 2 بشه و زوتر تو رو ببینم. خیلی دوست دارم
14 فروردين 1392

خاطرات 6 ماهگی

سلام جوجوی مامان مامانی شرمنده ام اصلا وقت نمی کنم عکس های جدیدت رو تو وبلاگت بذارم.قربونت برم خیلی شیرین شدی.اینجا می خوام همه مطالب رو یک جا می ذارم.تو 6 ماهگی یاد گرفته بودی اواز می خوندی با زبون و لبت صداهای عجیبی در می اوردی.بوووووووو می کردی جوجوی من. مامان جونم اینجا اذیت می کردی خوابت می اومد ما هم کالسکه رو اوردیم و تو رو گذاشتیم توش تو هم انچنان خوشت اومده بود که نگو.اروم گرفته بودی اینجا هم بابایی اغوش بسته بود تو رو تو خونه می گردوند منم که می خواستم عکس بگیرم بابایی نمی ذاشت می گفت با زیر پوش هستم بلاخره یک عکس بی نظیر ازتون گرفتم تو این عکس اولین باری بود که خودت برگشتی ولی الان خیلی حرفه ای شدی بلافاصله بر می گ...
23 اسفند 1391

واکسن 4 ماهگی

مامانی شرمنده یک خورده سرم شلوغه نمی تونم مطالبت رو دقیقا تو روزهای خودشون رو سایتت بزارم.عسلک مامان بردیم واکسن 4 ماهگیت رو زدیم وزنت 6.250 کیلو و قدت 65 سانت بود عزیزم.چون می ترسیدم تب کنی از اونجا رفتیم خونه مامان جون ولی خدا رو شکر طرف صبح تب نکردی ولی شب که اومدیم خونه خودمون تب کردی من اونقدر می ترسیدم هی با بابایی پاشویت می کردیم.تا ساعت 4 صبح من بالا سرت وایستادم از اون به بعد تبت بک خورده پایین اومد بعد بابایی بیدار شد و بالا سرت وایستاد خدا رو شکر تا صبح بهتر شدی جیگرم.اینم از عکس های اون روز.  اینجا اماده شده بودی بریم بهداشت اینجا  بعد واکسن زدنت بود(خونه مامان جون) قربونت برم اینجا هم شب خونه خودمون وقتی ...
8 بهمن 1391

تولد اینور

درا جان 91/10/23 تولد 7 سالگی اینور (دختر عمه ات)بود .مامانی اون روز ما زودتر از بقیه رفته بودیم خونه عمه روشنک.اول اروم بودی ولی رفته رفته داد و بیدادی ،انچنان گریه ای راه انداخته بودی که می تونم بگم که تولد کنسل شده بود همه داشتن تو رو نگاه می کردن.برای این که تولد رو به هم نزنیم و تو هم یک خورده اروم بشی دیگه نموندیم زودی اومدیم خونه.از اونجایی که شما خیلی خوش اخلاق بودی اون روز زیاد نتونستیم عکس بگیریم.هر کاری کردیم که اروم بشی مثلا جوراب شلواریت رو دراوردیم .اخه بیشتر اوقات وقتی گریه می کنی جوراب شلواری یا شلوارت رو که در میارم اروم می شی به خاطر همین تو این عکسها جوراب شلواری تنت نیست.ولی می خوام بدونی هرچقدر هم که اذیت کنی باز من عاشق...
27 دی 1391

خاطرات 3 ماهگی درا جان

درا جان روز به روز که می گذره بانمکتر می شی مامانی.فقط اگه این کولیک شکمت  بگذاره بیشتر می خندی ولی امان از دست این کولیک!.مامان جونم یاد گرفتی دستات رو می خوری وبا انگشتهای پات بازی می کنی برای خودت صدا در می اری. درا جان یک خورده بهت حسودیم می شه چون که احساس می کنم بابایی تو رو بیشتر از من دوست داره هر چند که خودش می گه نه اینطور نیست .به شوخی که ازش می پرسم می گه نه جفت تون رو یک اندازه دوست دارم.اما من به شوخی بهش میگم که باید من رو بیشتر دوست داشته باشی البته به شوخی عزیز دلم.عاشقتم مامانی اینم از عکسهای جدیدت: تولد مامان دختر خوشگل مامان اینجام داری با پاهات بازی می کنی اینجا داری انگشتت رو می خوری قر...
27 دی 1391

تولد دایی محسن

قند عسلم 91/10/27 تولد 21 سالگی دایی محسن بود .دایی محسن اینجا سرباز هستش .مامانی بر خلاف تولد اینور دیشب خیلی دختر خوبی شده بودی همه تعجب می کردن از اینکه اینقدر دختر ارومی شده بودی دختر ناز و جیگر من   ...
27 دی 1391

اومدن دوستای دوران دبیرستان مامان

سلام مامانی  درا جان جمعه 91/10/22 دوستای  دوران دبیرستان من (فرناز،کیمیا ،شیوا ،سامره،پگاه  و سبنا)اومده بودن خونمون تا توی فسقلی رو ببینن.مامانی اون روز خیلی اذیت کردی هی گریه می کردی.بیچاره مهمونا خودشون از خودشون پذیرایی می کردن.ولی خیلی خوش گذشت روحیه ام خیلی عوض شده بود کلی عکس گرفتیم.مامانی تو که گریه می کردی تا می خواستیم عکس بگیریم با نور دوربین ساکت می شدی.الهی من فدات بشم انگاری می دونستی دارن عکس می گیرن بچه هنرمند مامان.بزرگ شدی عکس های اون روز رو بهت نشون می دم مهربون مامان.
27 دی 1391